3

فوریه 29, 2008

از در اتاق عمل رفتیم تو یک راهروی پهن و بلندی بود. یک خانم هیکلمندِ رستم گونه اومد طرفم. تا منو دید گفت تو هنوز هوش و حواست سر جاشه که. چقدر اشنایی تو. اسمت چیه؟ گفتم شما هم اتفاقا خیلی اشنایی برام اما دیگه روم نشد بگم که از کجا شناختمش. یک تخت دیگه اوردند و جابجا شدم.خانم هیکلیه پرسید: دندون مصنوعی نداری؟ گفتم اینجا چرا همه نگرانه دندون مصنوعی های من هستید. گفت اینروزا جوونها بیشتر از پیرها دندوناشون مصنوعی شده. همین موقع ها بود دیدم یک اقای پیری اومد و گفت بریم تو از هوش برو نیستی. راهرو رو رفتیم جلو یک در خیلی بزرگ باز شد. تا در باز شد دیدم که چه خبره اون تو همینطور ادم از این اتاق به اون اتاق در حال حرکته مثل حموم عمومی. تخت رو گذاشت یک گوشه ای و من رو به همون در دراز کشیده بودم.چشمم افتاد به تلویزیون که داشت راهپیمایی روز بیست و دوم بهمن رو نشون میداد پخش مستقیم و بدون صدا. یک دستم رو گذاشته بودم زیر سرم و حواسم به تلویزیون بود که دیدم یک اقایی با لباس ابی رنگی که سرش رو هم بسته بود و عینک به صورت داشت اومد و با فاصله چند قدم از من ایستاد و مشغول تماشا کردن شد. یک نگاهی بهش انداختم و گفتم شما راهپیمایی نرفتید؟ گفت چرا ما همینجا اومدیم راهپیمایی نمیبینی همش در رفت و امدیم. گفت تو نرفتی؟ گفتم پس من الان اینجا چه کار دارم میکنم. باهمیم دیگه.گفت قبل از هز چیز تو اصفهانی هستی. گفتم از کجا فهمیدی؟ حالا که اینطور شد تو هم دکتر بیهوشی هستی

کلی باهم حرف زدیم تا هفت جد پشتم رو پرسید و میگفتیم و میخندیدیم. سه چهارتا پرستار هم جمع شده بودند دورمون و کنفرانسی شده بود برای خودش. دیگه وقت رفتن شده بود کمکم همه رفتند و لیموزین من راه افتاد سمت اتاق. وارد اتاق عمل شدیم و تخت رو کنار تخت عمل گذاشتند و من دوباره جابجا شدم. حاضر بودم کف زمین بخوابم عملم کنند اما روی اون تخت باریک و سفتتر از سنگ نخوابم. به قدری باریک بود که دستام پایین اویزون شده بودند و یک چیزی هم زیر سرم گذاشته بودند که صد رحمت به بالشِ اوشین. یواش یواش سر و کله تیم پزشکی پیدا شد هر کدوم یک وسیله ای دستش بود و میومد تو. این یک عمل جراحی باز نبود. طبق اونچیزی که دکتر گفت اول از طریق لاپروسکپی توده مشکوک در ناحیه شکم بازرسی میشد و در صورت نیاز باز میشد. من و دکتر بیهوشی مشغول گپ زدن خودمون بودیم و غافل از اینکه دور و بر چه میگذره. هر دفعه بهش میگفتم فکر نکن من رو داری خرم میکنی. من خیلی خونسردم لازم باشه بیدردهم هستم اما مرفه نیستم. گفت خوب تو حالا مدیریت بازرگانی میخونی بگو ببینم ما این بیزینس رو چکارش کنیم؟ واقعا من که نفهمیدم کدوم بزینس رو میگفت اما بهش گفتم همه بیزنس یعنی رگ خواب مردم بیاد دستت مثل الان که رگ خواب من افتاده به دستت. در حالی که صحبت میکردیم هر چند ثانیه ای مقداری دارو بهم طزریق میکرد . بقیه مشغول تدارکات بودند. دستهام رو از دو طرف توی حلقه ای انداختند و سر حلقه ها رو زیر بدن گذاشتند اما من اعتراض کردم که اینطوری راحت نیستم اما اون خانمی که این کار رو کرد گفت اشکال نداره یک دقیقه دیگه چیزی متوجه نمیشی. دیدم اعتراض فاییده ای نداره زور اونها بیشتره چون تعدادشون بیشتره. احساس خشکی توی دهنم کردم و حرف زدن برام مشکل شده بود. این خلبانه بیهوشی هم ولکنِ بیزنس نبود که نبود نمیدونم کجا بیزنسش گیر کرده بوده. هیچ صدایی نمیشنیدم حتی صدای حرف زدن خودم رو. چهره ی دکترم که تازه اومده بود بالاسرم نگاهم میکرد اخرین تصویری بود که دیدم و بعد از اون دیگه برقها همه رفت

*****”لباساتو در بیار” بله این واژه ایه که تو گوگل سرچ شده و اون عزیزه سرچَنده رو کشونده به بلاگ من. اخه دنبال چی میگردی تو؟ یکی دیگش “تخمه ژاپنیه” که دوستان بجای اجیل فروشی تو موتورهای جستجوگر دنبالش میگردند.

5 پاسخ تا “3”

  1. شهرزاد گفت

    All what you described in one side, the last paragraph is really something! It is so funny and ofcourse disappointing

  2. دکتراش کجایی بودن؟
    : )) بعد سرچنده هایی که به وبلاگ من میان رو بنویسم چی میکنی!!!

  3. ری را گفت

    برات آرزوی سلامی میکنم . میدون یمنم یک بار تو اتق عمل بودم .. وقتی همه با اون لباسهای سبز می ان بالای سرت یاد فیلمها می افتی .. اما خوبیش اینه که چون بیهوشی هیچ چیزی متوجه نمی شی .. اصلا متوجه نمی شی کی بیهوش شدی ؟؟؟
    اپم …

  4. ری را گفت

    کوجایی خبری ازت نیست ؟؟؟ روبراهی پسر!!! خبری از خبری از خودت بده ؟؟؟

  5. میخوای با تبریک عید پست پابلیش کنی؟

پاسخ دهید