2
فوریه 23, 2008
شب قبل از عمل خیلی دیر خوابیدم فکر کنم سه چهار ساعتی بیشتر نشد. خیلی خوابم میومد از طرفی گشنم شده بود چون قرار بود شکمم خالی باشه. همینطور که سِرُم تو دستم بود روی تخت خوابم برد. نیم ساعتی خوابیدم و بعدش که بیدار شدم دیدم به به همه خوابند اینجا شده خوابگاه بابا رو صندلی و مامان رو تخت. سر و کله ی پرستار پیدا شد اومده بود سرم رو ببنده چون داروم تموم شده بود ازش پرسیدم پس کی میریم گفت باید از اطاق عمل زنگ بزنن. یواش یواش مامن بابا هم بیدارشدند و من نشسته بودم بهشون میخندیدم. بابام چشمشو باز کرده میگه رفتی و اومدی؟ میگم مگه خونه خالست که برم و بیام اتاق عمله هااا. یک ساعتی گذشت که دیدم یه لیموزین پیچید تو اتاق. منظورم همون تخت بیمارستانه. همون اقا سیبیل کلفته بود گفتش که بیا بخواب تا بریم. ظبق معمول لجبازی کردم که نه با پاهای خودم میام و اون میگفت که نمیشه. از من اصرار از اون انکار. اخرش هم با سیبیلاش یه اخمی کرد که من تسلیم شدم. رفتم نشستم رو تخت و سرم مخصوص اتاق عمل رو زد تو دستم. گفت بخواب گفتم نمیخوام. باز دوباره اخم کرد و منم تسلیم. لیموزین راه افتادبه سمت اتاق. باید میرفتیم طبقه همکف. تو راه بهش گفتم خسته شدی بگو جامون رو عوض میکنیم. گفت تو هنوز از رو نرفتی؟ خداوکیلی شوخ هستی باش اما تو این دو روز که اینجایی اذیتمون نکن. رسیدیم به طبقه همکف تو راهرو ها داشتیم میرفتیم و هیچ صدایی از من در نمی اومد. مردم در رفت و امد بودند و شلوغ بود. توی صدا ها میشنیدم که بعضی ها میگفتند: خدا شفاش بده.جوونه.
** به یک عدد شتر جهت خوابیدن جلوی درب منزل نیازمندیم. فوری.
اینجا برعکس اونجاست .. تو همون اتاق اولیه بهت سرم بیهوشی میزنند .. پیچ اول را که رد کردی بیهوش کامل می شی .. نمی گذارند اتاق عمل را ببینی …
زود باش بقیه اش ..
سلام دوست عزیز خدا بد نده ؟؟ بیمارستان عمل … من که تجربه یه عمل کوچولو رو داشتم . خیلی حالم بد بود .. احساس بدی دشاتم . اما واقعیت اینه که بی هوشت میکنن هیچی متوجه نم یشی فقط نترس … ایشا.. سلامت برگردی . اپ کردی خبرم کن … م یخوام از سلامتیت با خبر بشم .. راستی ممنونم ادرس جدید وبلاگتو بهم دادی
ادامه داستان لطفن! وگرنه یک عدد سبیل کلفت میارم واست اخم کنه ها!