لذت دنیا

دسامبر 3, 2007

امروز نزدیک غروب رفتم لب ساحل -خلیج همیشه فارس خودمون- به قول دایی غروبا برو لب اب اونوقت یک چیزایی میفهمی. نسیم خیلی خنکی می اومد بعد از 8 ماه گرمای 50 درجه نسیم خنک لب ساحل خیلی میچسبه. افتاب کمکم افتاده بود و خورشید ناپیدا. خانواده های زیادی همده بودند برای تفریح خیلی هاشون از شب قبل اونجا مونده بودند و چادر زده بودند از هر گوشه ای صدای بازی بچه ها ،صدای بالا رفتن ماشین ها از تپه های شنی و موزیک می اومد. فکر نکنم  اصلا کسی به دریا توجهی میکرد حتی به صداشم گوش نمی کردند. یه جایی دور از همهمه پیدا کردم و نشستم روی شنها. وقتی روبروی دریا میشینم احساس خوبی بهم دست میده یک احساس رهایی یک حسی که من رو از جسم خودم غافل میکنه باعث میشه سنگینیه این کالبد رو حس نکنم. دلم برای تمام اون ادمهایی که توی ساحل برای تفریح اومده بودند سوخت،در کنار این پاکی و زیبایی بودند اما غافل از اون، طبیعت موزیک به این زیبایی مینواخت اما اونها گوششون از مصنوعات خودشون پر شده بود. مدتی گذشت تا اینکه دیدم سه نفر از دور دارند میان به جایی که من هستم پیدا بود اونها هم دارند از اون همهمه فرار میکنن نزدیک تر که اومدند دیدم سه تا کارگر هندی هستند.با لباسهای کارگری و صورت های بسته طوری مودبانه جلوی دریا ایستادند و محو اون بیکران شدند که من هم همه ی حواسم رفت تو این سه نفر و به این فکر میکردم که هیچ کس چه غنی چه فقیر از لذت دنیا بی بهره نیست  اما من این فقیر ها رو غنی تر از همه ی اون ادم های توی اون ساحل دیدم.

یک پاسخ تا “لذت دنیا”

  1. من همش از دریا ترسیدم! آره اصولاً آدمای غنی کمتر از خوده دنیا لذت می برن.
    تبریک می گم رضا جان اول به خاطر شروع نوشتن، دوم به خاطر وردپرسی شدن. ;)

پاسخ دهید