پیومک

مارس 17, 2008

من پسورد اینجا رو فراموش کرده بودم. از اونجایی که اصلا حوصله یاداوری با اعمال شاقه نداشتم رهاش کردم تا خودش یادم بیاد تا اینکه دو روز پیش سر کلاس در حالی که دستم رو زیر چونه ام زده بودم یکهو یک چیزی تو مغزم جیرینگ صدا کرد حالا نگو که پسورد همینجاست.

داشتم ناهار میخوردم که اس ام اسی (همینطوری مینویسن؟) رسید به دستم ( روزی در حمام و گل و این صحبتا). این اس ام اس (پیامک) از این قرار بود که : ” زندگی مثل بازیه حکمه!مهم نیست که دست خوبی نداری مهم اینه که یاره خوبی داشته باشی، اینطوری شاید حتی بتونی بازیه باخته رو ببری.”
اینطوری به من نگاه نکنید!!

اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که هیچ توصیفی از این جوادتر در مورد زندگی نمیشد کرد.
خیلی دوست داشتم بیان کننده این مطلب رو پیدا میکردم و باهاش بحث میکردم که تو اخه چه شباهتی بین بازیه حکم و زندگی دیدی؟ این اخه یعنی چی؟

بازی حکم یک نوع رقابته با دیگران اما در زندگی رقابت با دیگران معنی نمیده ادم باید با خودش رقابت کنه. یعنی چی که مهم نیست دست خوبی نداری؟ خیلی هم مهمه. تو زندگی میتونی دستت رو خودت بچینی. طبق این “فرموده” اگر طرف دستش بد باشه و بی یار بمونه یعنی فاتحش خوندست اما تو زندگی اینطور نیست. خیلی از ادمها همیشه تنها و بی یار میمونن پس  یعنی….؟ بله؟

این مطلب باعث شد که فکر کنم زندگی برای من مثل چه چیزی میمونه؟

برای من زندگی مثل چرخ چاه میمونه. خنده داره نه؟ حالا چرا چرخ اونم چرخ چاه
این همون چرخ معروفه که باید بگرده.چرخ زندگی باید بچرخه و میتونه تنهایی بگردش انداختش و هم میشه که با کمک یار. مهم اینه که این چرخ از حرکت نیفته وگرنه باعث میشه هیچ ابی از این چاه که همون دستاوردهای مادی و معنوی ما هست نسیب ما نشه و هلاکت به بار بیاره.از طرفی باید مراقب بود که چرخ چاه ول نشه (شنیدید میگن “چرخ چاه ول شده”؟)که باعث تخریب و پاره شدن طناب و از دست دادن منبع میشه.

انسان باید در تمام جنبه های زندگی یک بالانس و هارمونی ایجاد کنه تا زندگی یک ریتم و اهنگ دلنشین به خودش بگیره. از همه مهم تر خویشتن خودش که باید بالانس باشه و دارای هارمونی تا بتونه مثل همین ها رو در زندگیش ایجاد کنه و همینطور در گردش چرخ.

برای شما زندگی مثل چه چیزی میمونه؟

3

فوریه 29, 2008

از در اتاق عمل رفتیم تو یک راهروی پهن و بلندی بود. یک خانم هیکلمندِ رستم گونه اومد طرفم. تا منو دید گفت تو هنوز هوش و حواست سر جاشه که. چقدر اشنایی تو. اسمت چیه؟ گفتم شما هم اتفاقا خیلی اشنایی برام اما دیگه روم نشد بگم که از کجا شناختمش. یک تخت دیگه اوردند و جابجا شدم.خانم هیکلیه پرسید: دندون مصنوعی نداری؟ گفتم اینجا چرا همه نگرانه دندون مصنوعی های من هستید. گفت اینروزا جوونها بیشتر از پیرها دندوناشون مصنوعی شده. همین موقع ها بود دیدم یک اقای پیری اومد و گفت بریم تو از هوش برو نیستی. راهرو رو رفتیم جلو یک در خیلی بزرگ باز شد. تا در باز شد دیدم که چه خبره اون تو همینطور ادم از این اتاق به اون اتاق در حال حرکته مثل حموم عمومی. تخت رو گذاشت یک گوشه ای و من رو به همون در دراز کشیده بودم.چشمم افتاد به تلویزیون که داشت راهپیمایی روز بیست و دوم بهمن رو نشون میداد پخش مستقیم و بدون صدا. یک دستم رو گذاشته بودم زیر سرم و حواسم به تلویزیون بود که دیدم یک اقایی با لباس ابی رنگی که سرش رو هم بسته بود و عینک به صورت داشت اومد و با فاصله چند قدم از من ایستاد و مشغول تماشا کردن شد. یک نگاهی بهش انداختم و گفتم شما راهپیمایی نرفتید؟ گفت چرا ما همینجا اومدیم راهپیمایی نمیبینی همش در رفت و امدیم. گفت تو نرفتی؟ گفتم پس من الان اینجا چه کار دارم میکنم. باهمیم دیگه.گفت قبل از هز چیز تو اصفهانی هستی. گفتم از کجا فهمیدی؟ حالا که اینطور شد تو هم دکتر بیهوشی هستی

کلی باهم حرف زدیم تا هفت جد پشتم رو پرسید و میگفتیم و میخندیدیم. سه چهارتا پرستار هم جمع شده بودند دورمون و کنفرانسی شده بود برای خودش. دیگه وقت رفتن شده بود کمکم همه رفتند و لیموزین من راه افتاد سمت اتاق. وارد اتاق عمل شدیم و تخت رو کنار تخت عمل گذاشتند و من دوباره جابجا شدم. حاضر بودم کف زمین بخوابم عملم کنند اما روی اون تخت باریک و سفتتر از سنگ نخوابم. به قدری باریک بود که دستام پایین اویزون شده بودند و یک چیزی هم زیر سرم گذاشته بودند که صد رحمت به بالشِ اوشین. یواش یواش سر و کله تیم پزشکی پیدا شد هر کدوم یک وسیله ای دستش بود و میومد تو. این یک عمل جراحی باز نبود. طبق اونچیزی که دکتر گفت اول از طریق لاپروسکپی توده مشکوک در ناحیه شکم بازرسی میشد و در صورت نیاز باز میشد. من و دکتر بیهوشی مشغول گپ زدن خودمون بودیم و غافل از اینکه دور و بر چه میگذره. هر دفعه بهش میگفتم فکر نکن من رو داری خرم میکنی. من خیلی خونسردم لازم باشه بیدردهم هستم اما مرفه نیستم. گفت خوب تو حالا مدیریت بازرگانی میخونی بگو ببینم ما این بیزینس رو چکارش کنیم؟ واقعا من که نفهمیدم کدوم بزینس رو میگفت اما بهش گفتم همه بیزنس یعنی رگ خواب مردم بیاد دستت مثل الان که رگ خواب من افتاده به دستت. در حالی که صحبت میکردیم هر چند ثانیه ای مقداری دارو بهم طزریق میکرد . بقیه مشغول تدارکات بودند. دستهام رو از دو طرف توی حلقه ای انداختند و سر حلقه ها رو زیر بدن گذاشتند اما من اعتراض کردم که اینطوری راحت نیستم اما اون خانمی که این کار رو کرد گفت اشکال نداره یک دقیقه دیگه چیزی متوجه نمیشی. دیدم اعتراض فاییده ای نداره زور اونها بیشتره چون تعدادشون بیشتره. احساس خشکی توی دهنم کردم و حرف زدن برام مشکل شده بود. این خلبانه بیهوشی هم ولکنِ بیزنس نبود که نبود نمیدونم کجا بیزنسش گیر کرده بوده. هیچ صدایی نمیشنیدم حتی صدای حرف زدن خودم رو. چهره ی دکترم که تازه اومده بود بالاسرم نگاهم میکرد اخرین تصویری بود که دیدم و بعد از اون دیگه برقها همه رفت

*****”لباساتو در بیار” بله این واژه ایه که تو گوگل سرچ شده و اون عزیزه سرچَنده رو کشونده به بلاگ من. اخه دنبال چی میگردی تو؟ یکی دیگش “تخمه ژاپنیه” که دوستان بجای اجیل فروشی تو موتورهای جستجوگر دنبالش میگردند.

2

فوریه 23, 2008

شب قبل از عمل خیلی دیر خوابیدم فکر کنم سه چهار ساعتی بیشتر نشد. خیلی خوابم میومد از طرفی گشنم شده بود چون قرار بود شکمم خالی باشه. همینطور که سِرُم تو دستم بود روی تخت خوابم برد. نیم ساعتی خوابیدم و بعدش که بیدار شدم دیدم به به همه خوابند اینجا شده خوابگاه بابا رو صندلی و مامان رو تخت. سر و کله ی پرستار پیدا شد اومده بود سرم رو ببنده چون داروم تموم شده بود ازش پرسیدم پس کی میریم گفت باید از اطاق عمل زنگ بزنن. یواش یواش مامن بابا هم بیدارشدند و من نشسته بودم بهشون میخندیدم. بابام چشمشو باز کرده میگه رفتی و اومدی؟ میگم مگه خونه خالست که برم و بیام اتاق عمله هااا. یک ساعتی گذشت که دیدم یه لیموزین پیچید تو اتاق. منظورم همون تخت بیمارستانه. همون اقا سیبیل کلفته بود گفتش که بیا بخواب تا بریم. ظبق معمول لجبازی کردم که نه با پاهای خودم میام و اون میگفت که نمیشه. از من اصرار از اون انکار. اخرش هم با سیبیلاش یه اخمی کرد که من تسلیم شدم. رفتم نشستم رو تخت و سرم مخصوص اتاق عمل رو زد تو دستم. گفت بخواب گفتم نمیخوام. باز دوباره اخم کرد و منم تسلیم. لیموزین راه افتادبه سمت اتاق. باید میرفتیم طبقه همکف. تو راه بهش گفتم خسته شدی بگو جامون رو عوض میکنیم. گفت تو هنوز از رو نرفتی؟ خداوکیلی شوخ هستی باش اما تو این دو روز که اینجایی اذیتمون نکن. رسیدیم به طبقه همکف تو راهرو ها داشتیم میرفتیم و هیچ صدایی از من در نمی اومد. مردم در رفت و امد بودند و شلوغ بود. توی صدا ها میشنیدم که بعضی ها میگفتند: خدا شفاش بده.جوونه.

** به یک عدد شتر جهت خوابیدن جلوی درب منزل نیازمندیم. فوری.

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.